غزل
انگور ها ی زخمی ات فتاده بر خاک
خون می چکد از سینه ی بی طاقت ِتاک
از طاق کسرا معجزه می خواهی ای دوست...
باشد گریبان خودم را می دهم چاک
آتش به پا کردن مقدس نیست گاهی
فرقی ندارد گل بسوزد یا که خاشاک
اصلن تو از عاشق شدن منظور داری
آرامش تنهایی ام را برده ای پاک
بعد تو آبادیِ به کلی فرق کرده
شاید دلش می گیرید از شبهای غمناک
زهری گزنده استخوانم را فشرده
دیدن ندارد با تبر افتادن تاک
چشمان ِ خونریز تو مثل قوم وحشی
از جنگ بی مورد ندارد لحظه ای باک
باشد از این پس شعرهایم را بسوزان
مانند ِاوراق خرافی ِ هوسناک



رضا مهدیان/ دبیر آموزش و پرورش/کارشناس هنر های تجسمی/شهرستان کمیجان/