بهار

بهار آمد بهار گلعذار آمد

آن که با رفتن خود دیده ی من دریا کرد

آن که با رفتن خود دیده ی من دریا کرد

هیچ دانست چه ها با من از این سودا کرد

 

قامتی خم شده و دیده ای از خون لبریز

بود جوری که به من، هجر تو بی پروا کرد

 

چه بگویم زغم سینه و ناسازی بخت

که چه ها با دل خونین شده ی شیدا کرد

 

وه که یک لحظه نشد غصه رها سازد دل

دردل میکده هم این دل من، پیدا کرد

 

هرزمانی که زکوی تو گذشتم، ازشوق

سر به دیوار قفس زد دل و صد غوغا کرد

 

بنشین در بَرَم اکنون بخوان قصه ی عشق

شاید امروز نشد باتو دگر فردا کرد

 

تا جهان بوده چنین بوده، وفایی مَطَلب

نتوان شکوه ای از رسم و رهِ دنیا کرد

 

کوه اگر بود هم از درد به جان آمده بود

از جفایی که غم دوری تو با ما کرد